آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یك نفر در آب دارد میسپارد جان.
یك نفر دارد كه دست و پای دائم میزند،
روی این دریای تند و تیره و سنگین كه میدانید.
آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید،
كه گرفتستید دست ناتوان را
تا توانی بهتر را پدید آرید،
آن زمان كه تنگ میبندید،
بر كمرهاتان كمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یك نفر در آب، دارد میكند بیهوده جان قربان!
آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامهتان بر تن؛
یك نفر در آب میخواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته میكوبد،
باز میدارد دهان، با چشم از وحشت دریده،
سایههاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بیتا بیش افزون،
میكند زین آبها بیرون،
گاه سر، گه پا.
ای آدمها!
او ز راه دور این كهنه جهان را باز میپاید،
میزند فریاد و امید كمك دارد؛
آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!
موج میكوبد به روی ساحل خاموش،
پخش میگردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،
میرود نعرهزنان. وین بانگ از دور میآید:
ـ «آی آدمها»...
و صدای باد، هر دم دلگزاتر،
در صدای باد، بانگ او رهاتر،
از میان آبهای دور و نزدیك
باز در گوش آید این نداها.
ـ «آی آدمها»
برچسبها: نيماي بزرگ
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحهی دست و پایش به درونش میدوید
در حفرهی یخزدهی قلبش
در تصادمی عظیم
منفجر میشد
و آذرخشِ چشمکزنِ گُدازهی ملتهبش
ژرفاهای دور از دسترسِ درکِ او از لامتناهی حیاتش را
روشن میکرد.
ادامه مطلب...
كجاست زورق جامی بر او بیاویزیم
چو مرغ بوتیمار
به موجهای فروخفته در دل شب تار
سرشك ها ریزیم
كجاست زورق جامی به او بیاویزیم
به یاد لاشه ی جنگندگان در مرداب
به تیغ سوك ببریم ، گیسوان سه تار
به ابرهای سیاهی كه بر سراسر آب
كه ماه را به خم خیمه ها فرو بردند
به گریه آویزیم
امید نیست به ساحل
امید نیست به خاك
كجاست زورق جامی بر او بیاویزیم ؟
شوكران ریزیم
گلوی تشنه خود را هزار پاره كنیم
كجاست خنجر تیزی
كه در پلشتی گنداب خواب نمیریم
و سینه ی خود را
به ضرب خنجر بی رحم تكه تكه كنیم
كه شاید آه ... میان ما
هنوز قلب درخشان عاشقی باشد
ز عمق سینه در آرد ، به دست خود گیرد
چراغ راه كند
در این شب بی رحم
به ابر طعنه زند ماه بام ما گردد
و یادگار درخشان نام ما گردد
به لوح این مرداب
كجاست خنجر و جامی
به ما دهد نامی
چشم اش به دردناکی شب ها بود
شب های دم گرفته طوفانی
زیبایی غریب ِغمینی داشت
چون ترمه های کهنه ایرانی
تابوت ِسینه اش تهی ازدل بود
یخ بسته بودجوی نگاه ِاو
گویی که سایه های فراموشان
ماسیده بودبرتن ِراه ِاو
باجادوی شراب به خوابم بست
بازوی گرم برتن سردم یافت
معتاد ِخون ِتلخ ِشیاطین بود
دردا که سرب دررگ ِخشکم یافت
آن شب درید سینه ی مردی را
مردی که شادمانی اش ازغم بود
مردی که دربه درپی خودمی گشت
مردی که قفل بان ِ جهنم بود
چشمش به دردناکی شب ها بود
شب های دم گرفته طوفانی
زیبایی غریب ِغمینی داشت
چون ترمه های کهنه ی ایرانی
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمینِ به سخن درآمده با او چنین میگفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگهای نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ میدانم.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمهها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بیخبرت مییافتم، و به کوسِ تُندر و ترقهی توفان.
انسان گفت: ــ میدانم میدانم، اما چگونه میتوانستم رازِ پیامِ تو را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ادامه مطلب...
بر معبر زمان
رنگین کمان عطر گل یخ
گلتاجی از دو خوشه ی یاقوت
در انتظار ذهن پریشان شاعران
و هفت قرابه شراب تلخ
باد از درازنای شبان
شبان پر از شوکت و شکوه
شب و سفر شعر
از بامیان به بلخ
ادامه مطلب...
بهار فصل جدايی و بارش و خون است
بهار بود که روييد لاله از دل سنگ
بهار نيست موسم خرمن
به نظر نمیرسد شاعری به مانند نصرت رحمانی ديد تلخ به مسائل اينچنينی داشته باشد. اين شعر رحمانی و شعرهايی که او در آنها با آوردن عناصر دلنشينی مانند بهار و تلخ نشان دادنشان، فضايی تاريک به وجود آورده است، دقيقا شعرهای شاملو را به ياد میآورد. شاملو و نصرت رحمانی را میتوان دو شاعری دانست که از اين تکنيک استفادههای فوق العاده بهجايی کردهاند.
ادامه مطلب...
شك
شاید که قطره ای چکد از خورشید
فانوس راه پرت شبی گردد
مهتاب خیس روی زمین ماسد
شعری شکفته روی لبی گردد
شاید که باد عطر تن او را
از لای در به بسترمن ریزد
از روی برگ های گل زنبق
آوازهای گم شده برخیزد
شاید شبی کنار درخت کاج
آوای گام او شکند شب را
ریزد به روی دامن شب بوسه
ساید چو روی سنگ لبم ، لب را
تف بر من و سکوت من و شعرم
تف بر تو باد و زندگی و شاید
تف بر کسی که چشم به ره ماند
تف بر کسی که سوی کسی آید
شاید که عشق هدیه ابلیس است
اندوه اگر سزای وفا باشد
شاید اگر شکوفه نومیدیست
شاید که مرگ هستی ما باشد
امشب صدای باد نمی آید
شاید که مرگ پیش زمان خفته است
راز گناهکاری آنان را
شیطان به بندگان خدا گفته است
نفرین به سر بلندی و پستی باد
نفرین به عشق باد و به هستی باد
نفرین به هوشیاری و مستی باد
نفرین به مرگ باد و به هستی باد
دنياي روياي من
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید ادامه
دموكراسي
با ترس یا با ریش گرو گذاشتن
دموکراسی دس نمیاد
نه امروز نه امسال
نه هیچ وخت ِ خدا. ادامه
بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود ادامه
طلوع آفتاب در آلاباما
وقتی آهنگساز شدم
واسه خودم یه آهنگ میسازم
در باب طلوع آفتاب تو آلاباما
و خوشگلترین مقامارو اون تو جا میدم ادامه
ادامه مطلب...

لنگستون هیوز نامیترین شاعر سیاهپوست آمریکاییست با اعتباری جهانی. به سال ۱۹۰۲ در چاپلین (ایالت میسوری) به دنیا آمد و به سال ۱۹۶۷ در هارلم (محلهی سیاهپوستان نیویورک) به خاطره پیوست. در شرح حال خود نوشته است:
« تا دوازده سالهگی نزد مادربزرگم بودم زیرا مادر و پدرم یکدیگر را ترک گفته بودند. پس از مرگ مادربزرگ با مادرم به ایلینویز رفتم و در دبیرستانی به تحصیل پرداختم. در ۱۹۲۱ یک سالی به دانشگاه کلمبیا رفتم و از آن پس در نیویورک و حوالی ِ آن برای گذران ِ زندهگی به کارهای مختلف پرداختم و سرانجام در سفرهای دراز خود از اقیانوس اطلس به آفریقا و هلند جاشوی کشتیها شدم. چندی در یکی از باشگاههای شبانهی پاریس آشپزی کردم و پس از بازگشت به آمریکا در واردمن پارک هتل پیشخدمت شدم. در همین هتل بود که ویچل لینشری، شاعر بزرگ آمریکایی، با خواندن سه شعر من ــ که کنار بشقاب غذایش گذاشته بودم ــ چنان به هیجان آمد که مرا در سالن نمایش کوچک هتل به تماشاگران معرفی کرد».
ادامه مطلب...
سماع خیزابها
ترا به باد نخواهم سپرد.
که از سلاله ی خونی ،نه خاک و خاکستر.
بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست.ادامه مطلب...
در مقدمه ی کتاب کوچ وکویر نیمای بزرگ می نویسد :
(( آقای رحمانی عزیز من شعر های شما را بارها در مطبوعات این شهر خوانده ام . اول دفعه قطعه ی (( شب تاب ) را که برای من خواندید ، من نسبت به احساسات لطیف شما تحریک شدم . آن چیز هایی که در زندگی هست و در شعر دیگران سایه ای از خود نشان می دهد در شعر شما بی پرده اند . اگر این جرأت را دیگران نپسندند برای شما عیب نیست . ولی من نمی خواهم برای اشعار شما مقدمه نوشته باشم ، دیوان شعر وقتی که مطالب قابل تفسیر و توضیح نداشت شاید چندان محتاج مقدمه نباشد . خود اشعار ، مقدمه ی ورود و تأثیر در فکر و روح دیگران است .
از اینکه اشعار شما به بهانه ی اوزانی آزاد ، وزن را از دست نداده و دست به شلوغی نزده است قابل این است که گفته شود : تجدبد در شعر های شما با متانت انجام گرفته است ! اگردر معنی تند رفته اید در ادای معنی دچار تندروی هائی که دیگران شده اند نشده اید.))
آري اين است نصرت،نصرتي كه در سن۲۱سالگي شعر شب تاب رو با اون لطافت خلق ميكند تا در سال ۳۳ مورد توجه نيماي بزرگ قرار گيرد. دور از تصور نيست كه نصرت از همان ابتدا برای نیماي بزرگ امیدبخش و بشارت دهنده باشد .شاعري بالفطره كه به قول نيما: هيچ گاه از بيان احساسات خود دچار خود سانسوري نشده و حتي تازه به قول خود نصرت از تيغ برهنه تهمت بيزار است.......
ادامه مطلب...
من با قلم
تو با قلم مو
من بر سپید سینه ی کاغذ
تو در دشت چرک بوم
من شخم می زنم
تورنگ
رنگ
رنگ
هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دیر و زود
از رنگ و از سرود
تا گل به بار آید
در قحط سالی این بوم
آرام گیرد این دل بی پیر
ای دلپذیر
نقاش
رنگی دگر بپاش
با چشم ها
با چشم ها
ز حيرت اين صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق
بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجيره های خواب.....
ادامه مطلب...
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.....
ادامه مطلب...
آیه های زمینی(فروغ)
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت.......
ادامه مطلب...
آوار اشک
رهایم ، ای رها در باد.
رها از داد
از بیداد.
رها در باد
حرفی مانده ته حرفی.
غمت کم
جام دیگر ریز
که شب جاوید جاوید است
ما در خواب....
ادامه مطلب...
با قوافی
چهارپایه ای خواهم ساخت
و با اوزان
سنگ سنباده ای
آنگاه
با سگک تسمه ی کمربندی
آنها را به کول خواهم بست
و در کوچه ها فریاد خواهم کرد
ای ... قند شکن
چاقو
احساس
تیز می کنیم


